هــرچــه مــی گــویـــم کسی انگار شاکی می شود جــان تــو حــداقـل یـکـبــــار شــاکــی می شود
گر کُنم از شهر خـود یــک انــتـقـاد کــوچکـــــی شهــردار و بــعـــد استــانـدار شـاکـی می شـــود
گــر کــه بـا « حافظ » بـگیــرم گـاه گاهی فال خود « مــولـوی » می میـرد و « عــطار » شاکی می شود
من « قمیشی » دوست دارم تا حدودی هم « حبیب » گــرچــه مـی دانــم کمی « ستـار » شاکی می شود
با بـرادرهـای خــود گـــاهــی بــه ورزش مــی روم تا کـه مــی بینــد مـــرا سـیــگـار شـاکی می شود
در اتــاقــم عـکــس « نســرینِ مــقـانلــو » را زدم گـر شــبی بــردارمــش دیــــــوار شـاکی می شود
با جـــوان تر ها چـــو می گویم شرارت خوب نیست ناگهــان ســر دستـــه ی اشــرار شـــاکی می شود
تا حمایــت می کـنــم از دولــــت خـدمـتــگـذار ! سایــت وابستــه بـه استــکبــــار شاکی می شود
یا اگر نقدی کنــم از دولــت مـحـمود خــــــود ! آن نهـاد مــرتبط ! بــسیــار شــاکــــی می شود
مــــــن تــمام شعــرهایــم را نـــویسـم با مداد لحظه ی ویرایشـش خـــــودکـار شـاکی می شود
مادرم چـــــون سنّتــی هست و کمی بی حوصله هر زمــــان از خوانــدن اشــــعار شاکی می شود
تازه بابایــم که مــردی شاعـر اســـت امـــا اگـر شعر خوانــم لـحـظـــه ی اخبار شاکـی می شود
گــر کـــنم بـحثـی ز شعـر و شاعــری با شاعره شب چــــو در مـــنزل روم دلدار شاکی می شود
این هـمــه گـــفتـم ولــی آخـــر نفهمیدم چرا هرچه می گویـــم کـــسی انگار شاکی می شود.
( امیر حسین خوش حال )

خراسان میدهد بوی مدینه خراسان کوه غم دارد به سینه
خراسان را سراسر غم گرفته در و دیوار آن ماتم گرفته
خراسان! کو امام مهربانت؟ چه کردی با گرامی میهمانت؟
خراسان راز دلها با رضا داشت چه شبهایی که ذکر یا رضا داشت
خراسان کربلای دیگر ماست مزار زادهی پیغمبر ماست
خراسان! می دهد خاکت گواهی ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی
به دل داغ امامت را نهادند امامت را به غربت زهر دادند
دریغا! میهمان در خانه کشتند چه تنها و چه مظلومانه کشتند
امامِ اِنس و جان را زهر دادند به تهدید و به ظلم و قهر دادند
ز نارِ زهرِ دشمن، نور میسوخت سرا پا همچو نخل طور میسوخت
ز جا برخاست با رنگ پریده غریبانه، عبا بر سر کشیده
گهی بیتاب و گه در تاب میشد همه چون شمع روشن آب میشد
میان حجره ی در بسته می سوخت نمی زد دم ولی پیوسته می سوخت
ز هفده خواهر والا تبارش دریغا کس نبودی در کنارش
به خود پیچید و تنها دست و پا زد جوادش را، جوادش را صدا زد
دلش دریای خون، چشمش به در بود امیدش دیدن روی پسر بود
پدر میگشت قلبش پاره پاره پسر میکرد بر حالش نظاره
پدر چون شمع سوزان آب می شد پسر هم مثل او بیتاب می شد
پدر آهسته چشم خویش میبست پسر میدید و جان می داد از دست
پسر از پردهی دل ناله سر داد پدر هم جان در آغوش پسر داد
"غلامرضا سازگار"

بسوز ای دل که روز اربعین است
عزای پور ختم المرسلین است
قیام کربلایش تا قیامت
سراسر درس، بهر مسلمین است
اربعین حسینی تسلیت باد
قصه پر رنج صدها مشکل است
شاه دل کیش هوسها میشود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما عجب کج میرود
در سر ما بس خیال باطل است
ما نسنجیده تفکر میکنیم
غافل از آنکه حریف ما حریف قابل است

دیدند دشمنان که در این خطه لاف نیست شمشیر دوستان علی در غلاف نیست
در این قبیله نخل تناور،همیشه هست مقداد هست،مالک اشتر همیشه هست
اینجا که کوفه نیست ،خوارج علم شوند سلمان نمرده است ، اباذر همیشه هست
صف بسته اند این همه سردارها به شوق یعنی برای پیشکشت سر همیشه هست
روشن ترین روایت عمار می شویم بر عشق سید علی همه تمار می شویم

با خامنه ای کسی نگردد گمراه
او در شب فتنه میدرخشد چون ماه
در هرنفسم برای او می خوانم
لاحول و لا قوه الا با لله
شهر ما شـهر كـثیفــی شده است هرزه گی شغـل شریفی شده است
این خلایــق ز خـــدا بی خبــرند جانــورهای بــــه شكــل بشـرند
شرح این حادثه زشـت است ولی... شهر من شهر بهشت است ولــی...
همه، افــكار تــــباهـــی داریـــم به خدا شــهــر سیـاهــــی داریم
این خلایــق كـُـخ شــهـوت دارند همه گـی عـقـده ی شـهرت دارند
تــَه ایـن ســود خیالی ، ضرر است به خدا بــاكــره بــودن هنر است
به لبــم مـُـهـر خــمـوشـی نزنید این هــمه پــرده فــروشی ! نزنید
پیـش هـــر باكـــره تــرمز نكنید به گـُل ســرخ تـــجــاوز نــكنید
دست بــر دامــــن آهــو نـكشید بـر گـُل باكــره چاقــو نــكشیــد
این هـمه پــرده گشایـی تا كـِـی؟ هلــه ! نامــوس نـمایـی تـا كـِی؟
این طرف ها به خـدا شادی نیست معنی ی هــرزه گی آزادی نیست
مردم ، این بـركـه لجنزار شده ست ماهی ی سرخ چو كفتار شده ست
آب ایـن نـهر كـمی مشكوك است خاك این شهر چـَرای خـوك است
وَ در این شهــر خیابان نجس است به خدا قطــره ی باران نجس است
مــا در ایــــن فاجعه دستی داریم مــردم هــــرزه پــرستـــی داریم
شهر خــورشیــد هــمه شاعره اند دخترانش هــمــه گـی باكــره اند
پدرانش هــمه گی بــی بــاك اند مادرانش همـــه دامــن پــاك اند
شهر خــورشیـد پلیــد است كنون تحفه ی قــرن جـدیـد است جنون
بین ما، مــردی و غـــیرت مــُـرده باغ نامــوســی ی ما پــــژمــرده
هیــچ كـس عـاشق زیـبایی نیست مردم این شهــر تــماشایی نیست
بین این شـــهر تـــردد نـــكـنیم این هــمه پرت و پـلا مـُـد نكنیم
بیــش ازیــن پیــرو خارج نشویم نســل در نســل خـــوارج نشویم
نگـذاریـــم كــه دیـن را بكـُـشند بهتریـن مـــرد زمیـــن را بكشند
آن كسانــی كه بـه دین انگ زدند تیشـه بر ریشــه ی فــرهنگ زدند
شــرح ایـن بیت كمی دشوار است به خــدا غـــرب ز مـا بـیزار است
ترسم این اســت كـــه آرام شویم وَ ندانستــه هـمـــه خـــام شویم
وَ بتــرسیـــم ازیــن مـدرسه ها كه شـــده صـومعــه ی یائسه ها
من ازیـــن شـهر بدم آمده است نام این شهر خــیانتكــــده است
وَ در این شهــر هوا مسموم است شهر من عاقــبتش معلــوم است:
عشق یـك گوشـه تلف خواهد شد گـل رز مـثل عـــلف خواهد شد...
شاعر: آقای امیر حسین خوش حال
نیمه شــب آمـد اتـاقـــم یـك پری البتــه بـا مــانتــــو و بـا روســری !
گفـتم: ایــن جا آمدی حــوری چرا؟ راه را گـم كــرده ای كـاكـــل زری؟
من نـدیـدم مثـل تـــو روی زمــین از اورانـــوس آمــــدی یـا مشتـری؟
مرگ تــو ، دخـتـر فــراوان دیــده ام ناقـلا امّـا تــــو چــیـز دیـگــــری !
قدبـلندی،خـوش تراشی،دلـكـشی واقــعاً نـــازی بــه چـشم خـواهری !
صـبر كـن تـا من در آغــوشت كِشم چــون كه می تـرسم ز پـیشم بپـَّری !
راستـی دانــی كــه بـنــده شاعـرم؟ مـی سـرایــم روی دســـت انـــوری
غــیر از ایــن ها،از بــرم شعــر زیاد فـی الـمثـل حـفـظـم عقاب خانلری
یا جـز ایـــن كلـّی تــرانـه از بــرم از شمــاعــی زاده و از قـــنبـــری !
یک دهن جانم لــب کارون بخـــوان تا بــرقصم مــــن برایـــت بندری !.
ناگهان بر حــرف من خندید و گفت: ای بــرادر واقــعاً خـــیلـی خـــری !
تـو نفــهمیــدی كه مـن داداشـتم ؟ رفــته ام در عــــالـم بــازیــگــری
هــفته ی آیــنده بــازی می كــنـم در فــلان سـریـال ، در نــقــش پری
گفتمش این هم ز شانس گند ماست حـور در چـنگـم شود خـرس نــری !.
شاعر: آقای امیرحسین خوش حال
مرد یه نگاهی به بچه هاش میکنه و میگه پس من اینها رو از گوگل دانلود کردم؟
اگه کریستف کلمب زن داشت آمریکا کشف نمیشد چون زنش بهش میگفت: کجا میری؟کی بر میکردی؟با کی میری؟چرا تو؟مگه چقدر بهت میدن؟زن همراهتونه؟ چه جوری باهات تماس بگیرم؟واقعا میری اکتشاف؟
اصلن مامانم اینا قراره بیان اینجا نمیخواد بری
و پاییز ثانیه به ثانیه در گذر است یادت نرود.......
اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگ های رقصان پاییزی و به
درازای یلدا برایت آرزوهای خوب دارد
ای اهل کوفه رحمی،این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید ، اما زبان ندارد
دیشب به گاهواره ، تا صبح ناله می کرد
امروز روی دستم دیگر توان ندارد
رخ مثل برگ پاییز ، لب چون دو چوبه خشک
این غنچه بهاری غیر از خزان ندارد
ای حرمله مکش تیر ، یکسو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب ، تیرو کمان ندارد
شمشیر اوست آهش ، فریاد او تلظی
جانش به لب رسیده ، تاب و توان ندارد
التماس دعا
خوب دانم که کمتر از آنم
که بگویم ز نسل سلمانم
لیکن از ابتدا به لطف خدا
نوکرت بوده ام و می مانم
خیلی از وقت ها برای دلم
قدر یک آه روضه می خوانم
سرجدا...بوریا...لب عطشان...
سم اسب...استخوان...نمیدانم
کاش میشد که بعد مردن هم
بشنوم از زبان خویشانم
که فلانی ز بس که هق هق کرد
عاقبت بین روضه ها دق کرد
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
چقدر فرق است
بین اینکه "سرت" را
به دامن دخترت بگذاری
تا اینکه "سرت" را
به دامن دخترت بگذارند.
یا رقیه(س) امسال چه زود بوی خیمه سوخته ات آمد
بسم رب الحسين
پيري را پرسيدند:
زندگي چند بخش است؟
گفت:
دو بخش...كودكي و پيري
پرسيدند:
جواني چه؟
گفت:
"فداي حسين(ع)"

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد(2) علمدار نیامد سپهدار نیامد
سقای حسین سید و سالار نیامد(2) علمدار نیامد سپهدار نیامد
تــــــــــو خود بگو !!!
سرزمین
نگاهــــــــــــــــت را
روی کدامین گــــــــــــــــسل بنا کرده ای ؟.......
که
اینگونهشب وروز ، دلم در حال لــــــــــــــرزیدن است .....
سلطه گري را گفتند چه می خوری ؟
گفت: گوشت ملت
گفتند:چه می نوشی ؟
گفت: خون ملت
گفتند: چه می پوشی ؟
گفت: پوست ملت
وی را گفتند از چه راه اینها را بدست میاوری ؟
گفت: از جهل مردمان!
گفتند، ازجهل چگونه نگهداري و مراقبت ميكني؟
گفت در جعبة طلائي خرافات !
زتها دوست دارن با مردی ازدواج کنند که:
مثل شیر قوی
مثل خر کاری
مثل سگ باوفا
مثل میمون بامزه
و مثل خروس باغیرت باشند !!!
ولی بعد از ازدواج میفهمن مردها
مثل شیر بیرحم
مثل خر نفهم
مثل سگ هار
مثل میمون زشت
و مثل خروس همه مرغ ها رو دوست دارن ......!!!!!
ولی ما مردها هم عجب حیوونای (ببخشید موجودات) عجیبی هستیم ها !!!
طفلکی خانم ها!!!!







